P : 27
BEYOND TIME
پارت بیستوهفتم | قرارهایی که نباید اتفاق میافتاد
از آن شب به بعد، سرین فهمید مخالفت خانوادهاش قرار نیست باعث شود جونگکوک را فراموش کند.
برعکس.
هرچه بیشتر به او میگفتند نباید ببیندش، بیشتر به دیدنش فکر میکرد.
چند روز گذشت.
بعد یک شب، وقتی خانه آرام شده بود، سرین نامهی کوچکی زیر گلدان باغ پیدا کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«فردا، کنار آسیاب قدیمی.»
سرین چند دقیقه به کاغذ خیره ماند.
میدانست کار درستی نیست.
میدانست اگر پدرش بفهمد، دوباره همان بحثها شروع میشود.
اما صبح روز بعد، سوار اسب شد.
---
جونگکوک کنار رودخانه منتظرش بود.
با دیدن سرین، لبخند زد.
ـ فکر نمیکردم بیای.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ خودمم فکر نمیکردم.
ـ پس چرا اومدی؟
سرین نگاهش کرد.
ـ چون دلم میخواست ببینمت.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ منم همین مشکل رو دارم.
سرین لبخند زد.
کنار رودخانه راه افتادند.
هیچکدام عجلهای برای برگشتن نداشتند.
از آن روز، دیدارهایشان بیشتر شد.
گاهی کنار رودخانه.
گاهی در باغی دور از عمارت.
گاهی در کوچههای خلوت شهر، وقتی هوا رو به تاریکی میرفت.
قرارهایشان کوتاه بود، اما برای هر دو مهمتر از تمام ساعتهایی بود که جدا از هم میگذراندند.
جونگکوک دیگر مثل گذشته با آن جدیت همیشگی با سرین حرف نمیزد.
وقتی کنار او بود، فرماندهای نبود که همه از او حساب ببرند.
فقط خودش بود.
یک شب، سرین کنار دیوار سنگی باغ نشسته بود و برگ کوچکی را میان انگشتانش میچرخاند.
ـ تو از اینکه پدر و مادرم مخالفن ناراحت نیستی؟
جونگکوک کنار او نشست.
ـ چرا.
ـ پس چرا چیزی نمیگی؟
ـ چون نمیخوام مجبور بشی بین من و خانوادهات یکی رو انتخاب کنی.
سرین به او نگاه کرد.
ـ و اگر خودم بخوام انتخاب کنم؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ اون وقت فقط میخوام مطمئن باشی که این انتخاب رو برای من نمیکنی.
سرین چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ من نمیخوام یه روز به گذشته نگاه کنی و فکر کنی به خاطر من چیزی رو از دست دادی.
سرین گفت:
ـ ولی ممکنه به خاطر تو چیزهایی به دست بیارم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ این همون چیزیه که منو میترسونه.
ـ چی؟
ـ اینکه بهت امیدوار بشم.
سرین برای لحظهای چیزی نگفت.
جونگکوک نگاهش را به رودخانه دوخت.
ـ من سالها یاد گرفتم به خیلی چیزها وابسته نشم. مقام، خانه، آدمها... همهچیز ممکنه تغییر کنه.
بعد دوباره به سرین نگاه کرد.
ـ ولی تو فرق داری.
صدایش آرامتر شد.
ـ وقتی میرم، دلم میخواد زودتر برگردم.
ـ جونگکوک...
ـ وقتی اتفاقی برات میافته، ذهنم تا وقتی مطمئن نشم خوبی، آروم نمیشه.
لبخند کمرنگی زد.
ـ حتی وقتی کنارمی، باز هم میترسم یه روز دیگه نباشی.
سرین آرام گفت:
ـ چرا؟
جونگکوک جواب داد:
ـ چون تو برای من مهم شدی. خیلی بیشتر از چیزی که اول فکر میکردم.
سرین سرش را پایین انداخت.
برای چند لحظه صدای رودخانه تنها صدایی بود که میانشان میپیچید.
---
دیدارهای پنهانی ادامه پیدا کرد.
اما هرچه علاقهشان بیشتر میشد، ترس هم بیشتر میشد.
سرین میدانست این رابطه آسان نخواهد بود.
جونگکوک هم میدانست.
با این حال، هیچکدام حاضر نبودند آن را تمام کنند.
یک شب، هنگام خداحافظی، سرین پرسید:
ـ فردا هم میای؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ اگر بتونم.
ـ و اگر نتونستی؟
کمی مکث کرد.
ـ باز هم سعی میکنم.
سرین گفت:
ـ تو همیشه اینقدر امیدوار حرف میزنی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ پس چرا الان؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چون وقتی موضوع تو باشه، دلم نمیخواد زود تسلیم بشم.
سرین چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و وقتی از او دور شد، تازه فهمید چقدر به شنیدن همین جملهها وابسته شده است.
اما هیچکدام نمیدانستند این دیدارهای پنهانی، قرار است خیلی زود به سختترین تصمیم زندگیشان برسد.
پارت بیستوهفتم | قرارهایی که نباید اتفاق میافتاد
از آن شب به بعد، سرین فهمید مخالفت خانوادهاش قرار نیست باعث شود جونگکوک را فراموش کند.
برعکس.
هرچه بیشتر به او میگفتند نباید ببیندش، بیشتر به دیدنش فکر میکرد.
چند روز گذشت.
بعد یک شب، وقتی خانه آرام شده بود، سرین نامهی کوچکی زیر گلدان باغ پیدا کرد.
فقط یک جمله روی آن نوشته شده بود:
«فردا، کنار آسیاب قدیمی.»
سرین چند دقیقه به کاغذ خیره ماند.
میدانست کار درستی نیست.
میدانست اگر پدرش بفهمد، دوباره همان بحثها شروع میشود.
اما صبح روز بعد، سوار اسب شد.
---
جونگکوک کنار رودخانه منتظرش بود.
با دیدن سرین، لبخند زد.
ـ فکر نمیکردم بیای.
سرین از اسب پایین آمد.
ـ خودمم فکر نمیکردم.
ـ پس چرا اومدی؟
سرین نگاهش کرد.
ـ چون دلم میخواست ببینمت.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
ـ منم همین مشکل رو دارم.
سرین لبخند زد.
کنار رودخانه راه افتادند.
هیچکدام عجلهای برای برگشتن نداشتند.
از آن روز، دیدارهایشان بیشتر شد.
گاهی کنار رودخانه.
گاهی در باغی دور از عمارت.
گاهی در کوچههای خلوت شهر، وقتی هوا رو به تاریکی میرفت.
قرارهایشان کوتاه بود، اما برای هر دو مهمتر از تمام ساعتهایی بود که جدا از هم میگذراندند.
جونگکوک دیگر مثل گذشته با آن جدیت همیشگی با سرین حرف نمیزد.
وقتی کنار او بود، فرماندهای نبود که همه از او حساب ببرند.
فقط خودش بود.
یک شب، سرین کنار دیوار سنگی باغ نشسته بود و برگ کوچکی را میان انگشتانش میچرخاند.
ـ تو از اینکه پدر و مادرم مخالفن ناراحت نیستی؟
جونگکوک کنار او نشست.
ـ چرا.
ـ پس چرا چیزی نمیگی؟
ـ چون نمیخوام مجبور بشی بین من و خانوادهات یکی رو انتخاب کنی.
سرین به او نگاه کرد.
ـ و اگر خودم بخوام انتخاب کنم؟
جونگکوک آهسته گفت:
ـ اون وقت فقط میخوام مطمئن باشی که این انتخاب رو برای من نمیکنی.
سرین چند لحظه سکوت کرد.
جونگکوک ادامه داد:
ـ من نمیخوام یه روز به گذشته نگاه کنی و فکر کنی به خاطر من چیزی رو از دست دادی.
سرین گفت:
ـ ولی ممکنه به خاطر تو چیزهایی به دست بیارم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ این همون چیزیه که منو میترسونه.
ـ چی؟
ـ اینکه بهت امیدوار بشم.
سرین برای لحظهای چیزی نگفت.
جونگکوک نگاهش را به رودخانه دوخت.
ـ من سالها یاد گرفتم به خیلی چیزها وابسته نشم. مقام، خانه، آدمها... همهچیز ممکنه تغییر کنه.
بعد دوباره به سرین نگاه کرد.
ـ ولی تو فرق داری.
صدایش آرامتر شد.
ـ وقتی میرم، دلم میخواد زودتر برگردم.
ـ جونگکوک...
ـ وقتی اتفاقی برات میافته، ذهنم تا وقتی مطمئن نشم خوبی، آروم نمیشه.
لبخند کمرنگی زد.
ـ حتی وقتی کنارمی، باز هم میترسم یه روز دیگه نباشی.
سرین آرام گفت:
ـ چرا؟
جونگکوک جواب داد:
ـ چون تو برای من مهم شدی. خیلی بیشتر از چیزی که اول فکر میکردم.
سرین سرش را پایین انداخت.
برای چند لحظه صدای رودخانه تنها صدایی بود که میانشان میپیچید.
---
دیدارهای پنهانی ادامه پیدا کرد.
اما هرچه علاقهشان بیشتر میشد، ترس هم بیشتر میشد.
سرین میدانست این رابطه آسان نخواهد بود.
جونگکوک هم میدانست.
با این حال، هیچکدام حاضر نبودند آن را تمام کنند.
یک شب، هنگام خداحافظی، سرین پرسید:
ـ فردا هم میای؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ اگر بتونم.
ـ و اگر نتونستی؟
کمی مکث کرد.
ـ باز هم سعی میکنم.
سرین گفت:
ـ تو همیشه اینقدر امیدوار حرف میزنی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
ـ نه.
ـ پس چرا الان؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ چون وقتی موضوع تو باشه، دلم نمیخواد زود تسلیم بشم.
سرین چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
و وقتی از او دور شد، تازه فهمید چقدر به شنیدن همین جملهها وابسته شده است.
اما هیچکدام نمیدانستند این دیدارهای پنهانی، قرار است خیلی زود به سختترین تصمیم زندگیشان برسد.
- ۱.۱k
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط